مدیرانی که هیچ را مدیریت میکنند
در هر سازمانی، مدیریت باید به معنای هدایت، تصمیمگیری، حل مسئله و ایجاد مسیر روشن برای حرکت باشد. اما همیشه چنین نیست. گاهی در محیطهای کاری با مدیرانی روبهرو میشویم که ظاهراً بسیار فعالاند، مرتب جلسه میگذارند، گزارش میخواهند، دستور صادر میکنند و از کنترل سخن میگویند، اما در عمل هیچ مسئلهای را بهدرستی پیش نمیبرند. اینگونه مدیران را میتوان مدیرانی که هیچ را مدیریت میکنند نامید؛ کسانی که به جای خلق نتیجه، فقط ظاهری از مدیریت میسازند. آنها سازمان را در وضعیت شلوغی دائمی نگه میدارند، اما این شلوغی لزوماً به معنای پیشرفت نیست.
مدیریت واقعی زمانی معنا پیدا میکند که یک فرد بتواند میان هدف، منابع، انسانها و زمان هماهنگی ایجاد کند. مدیر باید بداند چه چیزی مهم است، چه چیزی اولویت دارد و کدام مسیر باید با شجاعت انتخاب شود. اما مدیران ناکارآمد معمولاً به جای تصمیمگیری، به پیچیده کردن امور تمایل دارند. آنها هر مسئله سادهای را به چندین مرحله اداری تبدیل میکنند و هر موضوعی را آنقدر به تعویق میاندازند تا در ذهن دیگران سنگین و دشوار به نظر برسد. در نتیجه، سازمان به جای آنکه از انرژی مدیریتی بهره ببرد، درگیر نوعی سردرگمی فرساینده میشود.
یکی از مهمترین ویژگیهای این نوع مدیریت، غلبه ظاهر بر واقعیت است. چنین مدیرانی بیش از آنکه نگران نتیجه باشند، نگران دیده شدناند. برایشان مهم است که فعال، قاطع و مسلط به نظر برسند، حتی اگر در عمل خروجی مشخصی نداشته باشند. به همین دلیل، از واژههای بزرگ و جذاب زیاد استفاده میکنند؛ واژههایی مثل تحول، بهرهوری، همافزایی، چابکی و توسعه. اما وقتی نوبت به عمل میرسد، همین واژهها به پوستهای تهی تبدیل میشوند. سازمانی که با چنین فرهنگی اداره شود، بهتدریج یاد میگیرد به جای انجام دادن کار، فقط درباره آن حرف بزند.
کتاب معماری مدیریت تالیف دکتر عباس خداپرست
این نوع مدیریت معمولاً با انبوهی از جلسات بیثمر همراه است. جلسههایی که نه برای تصمیمگیری، بلکه برای به تأخیر انداختن تصمیم تشکیل میشوند. در ظاهر، همه چیز منظم و رسمی است، اما در واقع زمان سازمان در چرخهای بیپایان از بحث، بازبینی و ارجاع هدر میرود. مدیرانی که هیچ را مدیریت میکنند، اغلب نمیخواهند مسئولیت تصمیم نهایی را بپذیرند. آنها ترجیح میدهند نظر بخواهند، بررسی کنند، دوباره بخوانند و باز هم صبر کنند. این رفتار شاید در کوتاهمدت احتیاط به نظر برسد، اما در بلندمدت نشانه ترس از پاسخگویی است. مدیری که نتواند تصمیم بگیرد، عملاً وظیفه اصلی خود را رها کرده است.
پیامد مستقیم چنین وضعی، فرسودگی کارکنان است. کارمندان خیلی زود متوجه میشوند که در این سازمان، تلاش واقعی لزوماً دیده نمیشود. وقتی ببینند ابتکار عمل، شفافیت و مسئولیتپذیری پاداشی ندارد، بهتدریج انگیزه خود را از دست میدهند. در مقابل، کسانی که بهتر ظاهر میشوند، بیشتر حرف میزنند یا مهارت بیشتری در راضی نگه داشتن مدیر دارند، فرصت رشد پیدا میکنند. این وضعیت، معیارها را معکوس میکند. به جای آنکه کیفیت، خلاقیت و نتیجهگرایی ارزشمند باشد، سازگاری ظاهری و کمخطر بودن اهمیت پیدا میکند. از اینجا به بعد، سازمان آرامآرام از درون تهی میشود.
مدیران ناکارآمد معمولاً در برابر واقعیت نیز مقاومت دارند. آنها از شنیدن نقد صادقانه استقبال نمیکنند، مگر آنکه نقد بهقدری نرم و محتاطانه باشد که چیزی را تغییر ندهد. اگر کارمندی از مشکل واقعی سخن بگوید، ممکن است او را بدبین، منفینگر یا غیرهمسو بدانند. به همین دلیل، حقیقت در چنین فضاهایی اغلب پنهان میماند. اطلاعات واقعی به بالا نمیرسد، چون همه یاد گرفتهاند آنچه را مدیر میخواهد بشنود، بازگو کنند. در نتیجه، مدیر به جای دیدن وضعیت واقعی، با تصویری دستکاریشده از سازمان زندگی میکند. این شاید خطرناکترین بخش ماجرا باشد، زیرا مدیری که واقعیت را نبیند، هرگز نمیتواند اصلاحی مؤثر انجام دهد.
از دیگر نشانههای این نوع مدیریت، علاقه افراطی به کنترل جزئیات بیاهمیت است. چنین مدیری گاه ساعتها روی مسائلی وقت میگذارد که نقشی در موفقیت نهایی ندارند، اما از مسائل اصلی و بنیادی غافل میماند. او ممکن است درباره شکل گزارش، ترتیب امضاها یا نحوه ارسال یک نامه حساس باشد، اما نسبت به کیفیت کار، رضایت مشتری، سلامت فرایند یا رشد نیروها بیتفاوت بماند. این نوع کنترل، نه مدیریت دقیق، بلکه نوعی جابهجایی توجه است. به جای آنکه انرژی روی جهتگیریهای مهم صرف شود، در حاشیهها هدر میرود. نتیجه آن است که سازمان پر از نظمهای صوری میشود، اما از نظم واقعی فاصله میگیرد.
یکی از بدترین آثار چنین فضایی، گسترش ترس پنهان در میان کارکنان است. وقتی افراد احساس کنند هر اشتباه کوچکی ممکن است به توبیخ یا سرزنش منجر شود، طبیعی است که محافظهکار میشوند. دیگر کسی ریسک نمیکند، ایده تازه نمیدهد و سعی نمیکند راه متفاوتی پیشنهاد کند. همه ترجیح میدهند در محدوده امن حرکت کنند. اما سازمان بدون جسارت و نوآوری، توان رشد ندارد. در چنین محیطی، خلاقیت آرامآرام خاموش میشود و جای آن را تکرار، تقلید و سکون میگیرد. مدیران نادانسته همان چیزی را میسازند که از آن میترسند: مجموعهای بیتحرک، محتاط و بیروح.
از سوی دیگر، این مدیران معمولاً از خود تصویری بیش از اندازه بزرگ میسازند. آنها دوست دارند ضروری به نظر برسند، بهگونهای که همه چیز بدون حضورشان ناقص جلوه کند. این رفتار باعث میشود اختیارات به شکل ناسالم در دستان آنها متمرکز شود و دیگران از رشد و استقلال محروم بمانند. در ظاهر، این تمرکز قدرت نشانه اقتدار است، اما در واقع نوعی وابستهسازی سازمانی است. مدیرانی از این دست نمیخواهند سیستم قوی شود؛ میخواهند خودشان محور باقی بمانند. در نتیجه، سازمان به جای آنکه بر پایه ساختار و توانمندی جمعی پیش برود، بر پایه حضور یک فرد میایستد؛ و این یعنی شکنندگی.
در برابر چنین الگویی، باید میان مدیریت واقعی و مدیریت نمایشی تفاوت گذاشت. مدیر واقعی کسی نیست که همیشه در صحنه باشد، بلکه کسی است که با کمترین هیاهو، بیشترین اثر را ایجاد کند. او هدف را روشن میکند، اولویتها را تعیین میکند، مسئولیت را میپذیرد و اجازه نمیدهد ابهام جای تصمیم را بگیرد. چنین مدیری میداند که کار اصلیاش کنترل همه چیز نیست، بلکه ایجاد شرایطی است که افراد بتوانند بهترین عملکرد خود را نشان دهند. او به جای تولید ترس، اعتماد میسازد؛ به جای انباشت دستور، مسیر را روشن میکند؛ و به جای تظاهر به دانایی، واقعیت را میبیند.
سازمانی که بخواهد از دام این نوع مدیریت رها شود، باید فرهنگ خود را اصلاح کند. باید یاد بگیرد که نتیجه را بر ظاهر، و مسئولیت را بر توجیه ترجیح دهد. باید معیارهای ارزیابی شفاف باشد تا مدیر نتواند پشت شلوغی و کلمات زیبا پنهان شود. باید بازخورد صادقانه ارزش داشته باشد و افراد بتوانند بدون ترس، واقعیت را بیان کنند. همچنین لازم است مدیران آموزش ببینند که مدیریت، با دستور دادن یکی نیست؛ مدیریت یعنی تشخیص مسئله، انتخاب راهحل، اجرای درست و پذیرش پیامدها. هرچه این فهم عمیقتر شود، سازمان از مدیریت صوری فاصله میگیرد و به سمت کارآمدی واقعی حرکت میکند.
در نهایت، مدیرانی که هیچ را مدیریت میکنند، بیش از آنکه در ساختن آینده نقش داشته باشند، در حفظ ظاهر حال مؤثرند. آنها ممکن است برای مدتی با هیاهو، نظم صوری و کنترل سطحی، ضعف خود را پنهان کنند؛ اما اثر بلندمدتشان چیزی جز فرسایش سرمایه انسانی، کاهش اعتماد و کند شدن سازمان نیست. این نوع مدیریت، اگر اصلاح نشود، به تدریج همه را به بیعملی عادت میدهد. سازمانی که به این وضعیت خو بگیرد، دیگر با مشکل یک فرد روبهرو نیست، بلکه با فرهنگی بیمار دست به گریبان است. درمان چنین فرهنگی نیازمند شجاعت، شفافیت و بازگشت به معنای واقعی مدیریت است؛ یعنی جایی که هدف، نتیجه و انسانها در مرکز توجه قرار بگیرند، نه نمایش و توهم کنترل.
دکتر عباس خداپرست
#مدیر #مدیریت #سازمان #نگرش